
گفتمش:
-«شیرین ترین آواز چیست؟»
چشم غمگینش به رویم خیره ماند،
قطره قطره اشکش از مژگان چکید،
لرزه افتادش به گیسوی بلند،
زیر لب، غمناک خواند:
-«ناله زنجیرها بر دست من!»
گفتمش:
-«آنگه که از هم بگسلند؟»
خنده تلخی به لب آورد و گفت:
-«آرزویی دلکش است اما دریغ!
بخت شورم ره برین امید بست.
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست!...»
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل من با دل او می گریست